|
جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
|
سلام سلام
توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه توجه
شعبه دوم دنیاییان نامرد افتتاح شد
آدرس:
اوایل دی ماه سال ۱۳۸۵ بود که به اسرار یه نفری که شما میشناسیدش و من هیچوقت نمی بخشمش تصمیم گرفتم روی اونایی که ۲ بار وبلاگ های منو هک کرده بودن رو کم کنم و دوباره وبلاگ بنویسم.انگشتام فقط با حس انتقام کار میکرد.بخاطر اینکه ثابت کنم من کم نمیارم.با نامه ابراهام لینکلن به اموزگار فرزندش شروع کردم.از اینکه از اشک ریختن خجالت نکشیم....از این گفتیم که تو چه جور مملکتی زندگی میکنیم..از شب یلدا..از طلبیدن عفو از خدا..گذشت و گذشت تا به مشکل سارا رسید...اون موقع بود که تازه فهمیدم نه دنیاییا انقدرها هم نامرد نیستن...خیلی از شما کارهایی کردید که من مجبور شدم اسم وبلاگ رو یه مدت عوض کنم و بزارم دنیای نامرد..خلاصه این مساله هم تموم شد...از درد دل های من به خوبی استقبال کردید..نظرهاتون اگه نبود این خرابه دیگه هیچ ستون و پایه ای نداشت...۶ خرداد یکی اومد تو زندگیم که وقتی به خودم اومدم دیدم غرق در عشق اونم...وحشتناک مهربون..وحشتناک دلگرم...اره....من اسيرش شدم...تنها كسي كه من رو به زندگي برگردوند...شايد يه فرشته بود...يكي كه كيلومتر ها باهام فاصله داشت وبراي ساعاتي ديدنش بايد ماه ها منتظر ميموندم...اما يادش از دلم جدا نميشد...اون فاصله رو با اين ياد جبران ميكرديم....و براي لحظه ديدار ثانيه ها رو ميشمرديم.....آخ يادش بخير...دنياي قشنگي داشتيم واسه خودمون...من به عشق اون نفس ميكشيدم...اون بخاطر من زندگي ميكرد....روزگار.....روزگار اما وفا با ما نداشت..طاقت خوشبختيه ما رو نداشت...پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت ...بي گمان از مرگ ما پروا نداشت....عاشقان رو خوشدلي تقدير نيست..با چنين تقدير بد تدبير نيست...خيلي اتفاقا افتاد...خيلي چيزا كه اگه يك هزارمش هم براي خيلي از عاشقا مي افتاد جا ميزدن و كنار ميكشيدن...اما ما ادامه داديم....خيلي از كسايي كه من فكر ميكردم رفيق هستن نا رفيق از اب در اومدن...خيلي ها در حالي كه مارو در اغوش كشيده بودن پشت سرمون طناب دار رو برامون درست ميكردن...خيلي ها با اسم رفيق بازي كردند...آبروي رفاقت رو بردن...مي خوام از همينجا بهشون بگم...نارفيقاااا با ما چرا؟؟؟؟!!!مگه من چه كارتون كرده بودم؟؟؟لعنت به هرچي نارفيقه...لعنت به هركسي كه بخواد عشقا رو از هم جدا كنه...الان مدتيه كه فقط بخاطر خواسته ي عشقم با خونواده خودم زندگي ميكنم....اما....اما...حس ميكنم الان چند وقته اونم ازم غافل شده..حس ميكنم اونم ازم خسته شده...كسي كه من همه زندگيمو به اون دادم..كسي كه نفس هاي من به اون بستست...كسي كه.......................................................................................اينا رو فقط خودم ميدونم.اين حرفا رو با خودم به گور ميبرم كه يه وقت عشق من دلش نشكنه...اينا فقط و فقط خلاصه اي از اتفاقاتي بود كه اين چند وقته برام افتاد...نمي دونم چكار بايد بكنم...هركي از دل خودش خبر داره...اگه ميبينيد آپ نميكنم بخاطر اينه كه نايي براي اينكار ندارم..به الله قسم انگشتام توان تايپ كردن رو نداره...شب و روزم فكر كردن به اينكه ديگه اون مال من نيست...خودش ميگه هست...ولي رقتارش ميگه نيست...خدايا ...خدايا...ميگن اشك عاشقا برات عزيزه....الان فقط خودت ميدوني كه من دارم گريه ميكنم..خدايا تورو به حق خون امام حسين قسمت ميدم...خدايا هرجا ميره به سلامت بره...هركاري ميكنه با موفقيت باشه...كسايي كه باهاشون سر و كار داره با وفا باشن و اونو گير ادم ناجنس و نا اهل و نامرد نكن...دلشو شاد كن...ارادشو قوي تر كن...هر حاجتي داره روا كن...مشكلاتشو برطرف كن...خوشبختش كن..................................................
خدايا...ما جدا افتادگان را هيچكس غمخوار نيست...جان فداي دوست كردن پيش ما دشوار نيست...گل من......امروز درست 4 ماهه كه نديدمت...دلم هواتو كرده....................دلم...هواتو...كرده....مواظب خودت باش.......تو خوش باش...ما با یاد تو خوشیم....عزیز راه دورم...هنوز هم بهترین و زیباترین من تویی...هنوز هم تک ستاره ی درخشان من تویی...بالاخره این روزها هم میگذره...
از پس فاصله ها میخندید ان مسافر که درونش غم تنهایی داشت
بر لبش لبخند در درونش غم تنهایی در دلش اما من ندانم که چه غوغایی بود
انقدر میدیدم که چه زیبا سعی در اخفای غمش میکرد
بی گمان میدانست که از اسرار او اگاهم
بی گمان می دانست که با رفتن او من به چه سان تنهایم
بی گمان میدانست که من عاشق خنده بی وقفه اویم
او ز قبل گفته بود وقت وداع خون دل می بارد
پس وقت وداع فقط نگاه کرد
و من هنوز غرق نگاه اویم....
خدایا خودت اون بال شاهدی که الان مدت هاست خوشی از خونه دلم کوچ کرده و رفته.عیب نداره..خودت کریمی..راضیم به رضای خودت..اما خدا جونم دل اون رو شاد کن...من که رو هرچیزی دست میزارم باعث ناراحتیش میشه...خدایا خودت همه چیز رو میدونی...تو رو به خودت قسم منو عفو کن...خدایا اگه این اتفاقا نتیجه بد بودن من برای تو هستش منو عفو کن..خدا دارم کم میارم...خودت کمکم کن
پاورقی:بهش قول داده بودم که این شعر را بزارم تو
وبلاگ و حالا اخرین مطلب وبلاگ را فقط و فقط برای عشقم میزارم.بدرود ....
به امید درودی دیگر بدرود..![]()
یاحق![]()